اسلام علی ابن زمزم و الصفاء
سال 61 هجری ست ،
به ظاهر مسلمانان ،سالهاست که امام را ،باطن قبله را ،حقیقت دین را رها کرده اند و برگرد ظاهر قبله ،صنمی سنگی طواف می کنند و در برابرش نماز می گزارند.
سال 61 هجری ست ،
و این به ظاهر مسلمانان جماعتی مرده اند کر و کور و لال و ...
مرده اند چون غافل اند از اینکه زندگی به دینداری زنده گی ست و دین داری به ولایت استوار
سال 61 هجری ست ،
و جایگاه خلافت کاملترینِ انسانها ،اریکه ای برای بوزینگاه شده ،برای ظلم و جور و ...(۱)
اسلام علی المرمل بدماء
سال 61 هجری ست ،
اولین روز از محرم الحرام ،کاروان حج نیمه کاره را بار شترها کرده و می رود تا تمام اش کند در سرزمین نینوا...بچه ها هنوز می خندند ،مشک ها لبا لب از آب لبریز می شوند هنوز...
اسلام علی المهتوک الخباء
امام بارها حجت را بر همه تمام کرده است که :اگر در سراسر این جهان ملجاء و مأوایی نیابم باز با یزید بیعت نخواهم کرد .(۲)
و تمام کاروان ،زن و مرد و پیر و جوان ایمان دارند که در طریق هدایت نباید از کمی افراد ترسید(۳) . ایمان به این حقیقت هر روز محکم تر می شود در دلهایشان تا روز دهم ،تا ظهر روز دهم ...
کاروان در راه است ،سرزمین نینوا چشم به راه ...
اسلام علی خامس اصحاب الکساء
۱-اشاره به رویایی که پیامبر دیده بودند در شأن نزول ایه ۶۰ سوره اسری
۲-موسوعه الکلامت الحسین صفحه ۲۸۹
۳-اشاره به حدیثی از جضرت علی :در راه هدایت از کمی نفرات نهراسید .
هل من ناصر ینصرنی؟
روبروی خیمه ها ایستاد و دوباره فریاد زد:" آیا کسی هست مرا یاری دهد؟"
صدا به سقف آسمان خورد و انعکاسش بر قلب سالها نشست و تو از پس این سالها صدا را شنیدی ...
شنیدی و سوختی از قرن ها دیر رسیدنت. بد روزگار ۱۴۰۰ سال دیرتر رسیدن را برایت مقدر کرده بود،نبودن را، شنیدن را...
حسرت در میان یارانش بودن را،سوختن را، در روزمرگی دست وپا زدن را،مچاله شدن را و...
اما، نه...
گوش کن...
می شنوی؟ صدایی می رسد...
گویی غریب دیگری از همان تبار و با همان لحن فریاد برمی آورد :
هل من ناصر ینصرنی ...
قبل تر ها ،حدودا وقتی 9-8 سالم بود و یا بعد تر زمانی که نوجوان بودم،خیلی پیش می آمد، برای یک لحطه آرزو می کردم کاش من هم مثل علی و حسین و ... بودم و می شد من هم توی کوچه فوتبال بازی کنم ،کشتی بگیرم ،شب ها سینما بروم ،دعای سحر را با جمع بخوانم ،شب و روز برای کاندید منتخبم کار کنم ، برای آرمانم بجنگم ،خسته شوم ،بی خوابی بکشم... اما نمی شد ، واقعیت چیز دیگری بود و البته هست ، زن بودن ، ظریف و حساس بودن ،قانونِ شبها زود برگشتن،تنها مسافرت نکردن و ...
تمام این کاش ها برایم قابل گذشت بود و فراموش شدنی! اما یک حسرتی همیشه در دلم می ماند ،فراموشم هم نمی شود ،در ذهنم کم رنگ هم نمی شود !!!
حسرت نفس کشیدن در صحن و سرای رضوی ،نگاه کردن به گنبد طلایی و ضریح نورانی اش ، هر وقت که دلم پر کشید آنجا! لا اقل ماهی یک بار ،حتی برای یک روز ،نصف روز ،حتی دو ساعت زیارت و دل و روح و نفسی تازه کردن و ...
همین!! به همین سادگی ،آرزویی که به دلم می ماند به حکم زن بودنم ....
۱. آقاي دكتر x وارد كلاس ميشن, مثل هميشه از قبل MP3 را آماده كردم تا همين شروع كردن روشن كنمش كه حتي نشنوم مكرراتي را كه مثل ضبط ...
۲. آقاي دكتر x وارد كلاس ميشن, اين دفعه براي اينكه حتي نبينم با خودم يك رمان مي برم سر كلاس!
۳. آقاي دكتر x وارد كلاس ميشن, امروز خوشحالم چون مريضم و بوي كلاس هم به مشامم نمي رسه!
۴. آقاي دكتر x وارد كلاس ميشن, كلاس بي مزه تر از اونيه كه براي حس چشايي ام هم تدبير كنم !
۵. آقاي دكتر x وارد كلاس ميشن,اما...
حس لامسه ام را نمي تونم سرگرم كنم , نمي تونم گول بزنم تا...
با تمام وجودم حس مي كنم كه توي اين كلاسها و اين معامله هاو این معاوضه ها اين منم كه باختم...
شور علوم انساني خوندن در مقابل مزخرفات تاریخ مصرف گذشته ينگه دنيا, وقت در مقابل بي سوادي , جواني در مقابل مدرك !
چقدر ارزش داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(فاء - الف - ب)
پي : البته بي انصافي نكنم همش اينها نبوده اما چيزها خوبش حاشيه بوده نه رسالت دانشگاه!
پي در پي: منم به اندازه سهمم مقصرم , شايدم اصلا اين بلاهاي نازله بر دانشکده عذاب قصور من باشه!
شاعري وارد دانشكده شد
دم در
ذوق خود را به "نگهباني" داد !
+ + +
شاعري قبله نما را گم كرد
سجده بر
مردم كرد!
+ + +
شاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!
+ + +
تاجري دسته گلي پرپر ديد
ياد پروانه كسبش افتاد!
+ + +
نرخ غم ارزان شد
از تورم
دل شاعر تركيد!
+ + +
تاجري فال گرفت
غزلي لاميه آمد –
تاجر
چيزي از شعر نفهميد اما
چشم مبهوتش را قافيه "مال" گرفت!
+ + +
شاعري پيش افتاد
تاجر كهنه
به تشويش افتاد!
+ + +
شاعري خرما را
با خدا قافيه كرد
تاجران رحم به حالش كردند
ناقدان شاعر سالش كردند!
+ + +
شاعري از غم دوران گله كرد
تاجري خنجر خواست
و سر حوصله
فكر صله كرد!
+ + +
شاعري با شعرش
به تباهي چك زد
تاجري
ده ورق تايپ شده
پشتك زد!
( فاء ـ الف ـ ب )
پي1: اين روزهايي كه هر لحظه با شتاب بيشتري به روزهاي پاياني دانشگاه نزديك مي شوم بيشترتر به اوايلش مي انديشم ! حتي قبلتر از اوايل دانشگاه , وقت انتخاب رشته كه همه مي گفتند روحيه شاعرانه را چه به تجارت ! اگرچه از اين انتخاب پشيمان هم نيستم ولي اين شعر ها خيلي مصداق حال اين روز هام است.
پي2: شعرها ,گوشه بسيار كوچكي از دفتر " نوشداروي طرح ژنريك" مال سيد حسن حسيني است . ( خدايش بيامرزاد ,حالي داد)
حرفش تموم نشده بود که یکی از بچه بلند گفت :بی بی سی فارسی همه ی وختمونو پر کرده ،به بریتیشش نمی رسیم.
نقطه ی تمرکز یک رییس جمهور
بخشي از سخنان محمود احمدينژاد پس از استماع اثر ماندگار مجيد انتظامي
هر چه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است که يقين ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ...
چون احوال عاشقان نويسم نشايد،
چون احوال عاقلان نويسم نشايد،
هرچه نويسم هم نشايد،
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد،
و اگر گويم نشايد،
و اگر خاموش گردم هم نشايد.
و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد ...
رساله عشق / عين القضاة
اینکه چرا اینجا آپ نمی شود ،طوماری دلیل و توجیه دارد که هیچ کدامشان ارزش نوشتن برای من و خواندن و دانستن برای شما ندارند ...
اینکه از این به بعد چقدر احتمال دارد که درست و حسابی آپ شود را هم ،لااقل من یکی نمی دانم!!! فقط می دانم که دو نفر از نویسندگان که رسما از اول ننوشته اند و من بعد هم به جهت مشغولیتشان به کنکور ارشد نگویم از محالات ،بعید است که وقتی چیزی ،بنویسند .سادات جمعمان هم ایضا مشغول ارشد خوانی ست و وقتش کم و ... فقط من می مانم بی مشغله ی ارشد و درس و ... و مشغول کتاب خوانی و داستان نویسی و عکاسی و ... اما این که چقدر حال و وخت و انگیزه و وجود نوشتن داشته باشم ،معلوم نیست!!! :دی
علی الحساب ،این قرارمان باشد که به وختش ،خودم خبرتان کنم! و امیدوارم این اتفاق هر چه سریعتر بیوفتد.
والسلام
برای هر ستاره ای
که ناگهان
در آسمان شب
غروب می کند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
امید اینکه آسمان
همیشه و هنوز
پرستاره است
چاره است...
به مرضیه عزیز به خاطر عروج ملکوتی همسنگرش
بدان و آگاه باش که وقتي آدمي براي شروع به کاري در زمينه ي سياست، شروع به چون و چرا کرد، پيدا است که اين کاره نيست و بهتر است برود درس ش را بخواند. اين به خصوص در مملکت ما صادق تر است که سياست پدر و مادر ندارد و يا تفنن خواص است براي رسيدن به قدرت و ثروت - و من و تو هيچ کدام اين کاره نبوده ايم و نيستيم- يا مشغله ي سنين جواني است تا فراموش کني که متن فريادت، مثلا اين هم مي تواند باشد که چرا من از يک پدر و مادر ژاپني در آمريکا به دنيا نيامده ام...يادت هست نوشته بودي ما دنبال پيغمبر و امام معصوم نمي گرديم؟...اما من از همان اول دنبال معصوم مي گشته ام. آخر اين عصمت تنها چيزي بوده که هميشه کم ش داشته ام. من از همان سال 32 فهميدم که در اين دنياي سياست، دنبال هرچه بگردي عيبي ندارد؛ اگر قرار باشد در چنين دنيايي، دنبال اين عصمت بگردي، بسيار احمقي. به اين علت بوده است که سياست را رها کرده ام.
قسمتی ازنامه جلال آل احمد به یکی از شاگردانش ـ اصغر شیرازی ـ داده است. به نقل از سایت حضرت دکتر جوادی یگانه.
